مارال و دردسرهایش
مارال توکلی
بوسه ای که حاشا نشد؛ شرمی که پارس میکرد
بوسه ای که حاشا نشد؛ شرمی که پارس میکرد اگر ازتان بخواهم شرمآورترین اتفاق زندگیتان را بازگو کنید، بدون فکر و فوت وقت چه خاطرهای در ذهنتان نقش میبندد؟ نگران قضاوتها و افکار دیگران نباشید و بیپرده به حرکت سیال ذهن اجازه بدهید شما را به دل فاجعه بازگرداند. برای راحتی خیال و آب
کرونا :
مارال توکلی

بوسه ای که حاشا نشد؛ شرمی که پارس میکرد
اگر ازتان بخواهم شرمآورترین اتفاق زندگیتان را بازگو کنید، بدون فکر و فوت وقت چه خاطرهای در ذهنتان نقش میبندد؟
نگران قضاوتها و افکار دیگران نباشید و بیپرده به حرکت سیال ذهن اجازه بدهید شما را به دل فاجعه بازگرداند. برای راحتی خیال و آب کردن یخهاتان از خودم شروع میکنم و بهتان اطمینان میدهم این کثیفترین و ننگینترین اتفاقیست که میشنوید، و حتی ممکن است در همزادپنداریهاتان مدتها نتوانید همچون من، شبها سر راحت بر بالین بگذارید.
توسط دوستی «نفس» به تولد همکار فوقتخصصاش دعوت شدیم. آقای دکتر تازه از فرنگ آمده بود و هوای مهمانیهای صمیمیِ وطنی به سر داشت. نفس بیهیچ رودربایستی و با صراحتی مثالزدنی، برایمان مشخص کرد که آقای دکتر بسیار باشخصیت است و باید تا پای مرگ باکلاس رفتار کنیم. حتی چندین نوبت کلاس خصوصی برگذار کرد و از نحوهی راه رفتن، حرف زدن، شوخی کردن و خندیدن تا نشستن روی مبل و ننداختن پاها روی هم را با تکتکمان تمرین کرد. در ادامه بسیار تاکید کرد که با دیدن آقای دکتر به یاد تمام درد و مرضهای خود و خانوادهتان نیفتید و جلوی او از یادآوری خواص چایی، زیتون، عرق نعنا و غیره اکیدا خودداری کنید.
ناگفته مشخص است که بیشتر نگرانیاش معطوف به من بود و هربار میگفتم: من نمیام، حوصلهی این اداهارو ندارم.
با حالتی میان شعف و دلگیری میگفت: آخه بدون تو خوش نمیگذره. تو که باشی خیالم راحته جمعو دست میگیری و حسابی میخندیم.
ازینکه برای تهیهی لباس مناسب، تهیهی کادوی درخور، آرایش ملایم و غیره، چه عذابی برای رفتن به این تولد کذایی کشیدم، حرفی نمیزنم.
تولد در خانهای روستایی متعلق به پدربزرگ آقای دکتر برگذار شد.
حیاط و درختها را با ریسههای هالوژنی مزین کرده بودند. در گوشهای فرشی انداخته، چادری به سبک خانههای سرخپوستی آماده کرده و تابی گلکاری شده را برای عکاسی تدارک دیده بودند.
با رسیدن به فضای مخصوص عکاسی نظم میان دوستان بهم خورد و یک سرفهی نفس کافی بود تا مانند سگان آموزش دیده، همگی سرجامان بایستیم. آقای دکتر لبخندزنان داخل ساختمان رفت و از نفس خواست همراهیاش کند. خوشبختانه نه نفس و نه آقای دکتر تا پایان پروژهی عکاسی ما بیرون نیامدند و با خیال راحت تاب را کندیم، خانهی سرخپوستی را توی کیفمان پنهان کردیم و مانند میمون از درختها بالا رفتیم و میوههاش را چیدیم.
با تاریکی هوا صدای موسیقی ملایمی بلند شد، همگی توی ساختمان رفتیم. آقای دکتر یک دیگ بزرگ از آشپزخانه بیرون آورد و با صدای بلند گفت: عزیزان کسی نمیخواد از سرویس بهداشتی استفاده کنه؟
تصور اینکه مانند قرون وسطی باید در دیگ قضای حاجت کنیم، پچپچهای راه انداخت که آقای دکتر ادامه داد: دستشویی تهِ حیاطه. میخوام سگهارو آزاد کنم اگه کسی نیاز به سرویس بهداشتی داره قبل از آزادی سگها بره.
بچهها فرصت را غنیمت شمردند و من که نیازی احساس نمیکردم روی مبل نشستم و تمرکز کردم.
صدای هاپهاپ و بعد انفجار خنده از فکر پراندم و سمت بهارخواب رفتم. آقای دکتر با کارد آشپزخانه به جان فیلههای گوشتِ داخل دیگ افتاده بود. نفس درحالی که گونهاش را چنگ میزد توی ساختمان آمد و از شوخیِ چیپ بچهها عصبانی بود. گفتم: یه گاو کشته که باهاش شکم یه مشت گاو دیگه رو سیر کنه، از اولم نباید این بیکلاسهارو دعوت میکردی!
باحرص گفت: مزه نریز، سربهسرمم نزار عصبانیتمو سر تو خالی میکنما.
بچهها داخل ساختمان آمدند، در را بستند و مشغول محاسبهی قیمت روز گوشت بره، ضرب در کیلوهای خریداری شده به اضافهی تعداد دفعات خوراندن گوشتها به سگها شدند.
به حق برای یکماه، رقمی کمرشکن به حساب میآمد، یا به گفتهی دوستی، کل هزینهی شش ماه زندگی خانوادگی ما با غذای یکماه سگهای آقای دکتر برابری میکرد!
بعد از غذای سگها نوبت غذای خودمان بود. همگی دور میز بزرگی جمع شدیم و بار دیگر عنان از کف دادیم. در یک اتحاد دسته جمعی، تصمیم گرفته بودیم تمام کمبود ویتامینهای یک عمرمان را همان لحظه جبران کنیم.
مانند قحطیزدگان که به سلفسرویس فلافلفروشی برسند، دستهامان را سمت غذاها بردیم که بار دیگر نفس سرفه کرد.
یکی از بچهها رو به نفس گفت: راست میگن ک کوزهگر از کوزه شکسته آب میخورهها، خب یه شربت سینه بخور اینقدر سرفه نکنی.
دوست دیگری گفت: نه بابا، دارو شیمیایی به درد نمیخوره. همش دکون تختهی این دکتراس که پول مردمو بگیرن. برو چایی و فلفل سیاه بخور.
و بیتوجه به آموزشهای قبلی، به خوراکیها حمله کردند.
چهرهی گر گرفته و نفسهای پیدرپی نفس، حکایت از سکتهای قریبالوقوع میداد. آقای دکتر خندید و رو به نفس گفت: ازت ممنونم، بهترین شب زندگیمو ساختی، ازین به بعد هرهفته دورهمی میگیرم و همین دوستان باید حضور پیدا کنن. خیلی خوشمشرب هستن.
یک برگ ژامبون توی دهانام گذاشتم و گفتم: آقای دکتر هفتههای بعد میشه من همسفرهی سگاتون بشم؟
صداها پشت هم بلند شد و هاپهاپهای متنوعی فضای ساختمان را پر کرد.
خوشبختانه آن میز درحد دسرِ پیش از غذا بود و پیک به موقع و قبل از نزول انسانیت دوستانِ حاضر در مهمانی، غذاهای اعیانی را رساند.
بعد از شام، نوبت به صرف کیک و نوشیدنیهای مجاز رسید. آقای دکتر یک برش کیک و یک لیوان چای مقابلام گذاشت. آرام گفتم: عذرخواهی میکنم، امکانش هست از سرویسبهداشتی استفاده کنم؟
گفت: بله، همراهیتون میکنم. اما لطفا به حرفام دقت کنید، اصلا به سگها نگاه نکنید و از حرکت و صداشون نترسید. خیلی آروم کنار من قدم بردارید و ازم دور نشید.
آقای دکتر در را باز کرد و توی حیاط رفت، سه سگ هرکدام در ابعاد یک پاترول چهار در سمتاش دویدند. صدای برخورد پنجههاشان به زمین مانند یورتمه رفتن یک گله اسب توی فضا بلند شد. بیاختیار عقب رفتم و گفتم: دکتر عجلهای ندارم. پشیمون شدم.
به سگها فرمان داد عقب بروند و با دست اشاره کرد کنارش بروم. آرام و ترسیده خودم را به او رساندم و لباساش را توی مشت گرفتم. یکی از سگها از اینکار خوشاش نیامد و سمتام غرید.
آقای دکتر با تشر نهیباش داد و ازش خواست عقب برود. به هر بدبختی به دستشویی رسیدیم. آقای دکتر با صدای بلند و لحنی قاطع به سگها دستور داد سرجاشان بنشینند و تکان نخورند.
خجالتزده منتظر بودم کمی دور شود تا وارد دستشویی بشوم که ناگهان گفت: منم به سرویس نیاز دارم، یه لحظه اینجا بمونید لطفا.
ماتومبهوت نگاهاش کردم. ادامه داد: بهم اعتماد کنید. نزدیک نمیشن. چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه.
این را گفت و داخل رفت. خیلی آرام بدنام را چرخاندم و از پشت سر نگاهی به سگها انداختم. نشسته بودند و با دقت نگاهام میکردند. بادی وزید و موهام را آشفت، بیاختیار دستهام را روی سرم کشیدم که تکان خوردن یکی از سگها را حس کردم.
باصدای بلند جیغ کشیدم و بیآنکه متوجهی رفتارم باشم، بیاختیار در دستشویی را باز کردم و داخل پریدم.
آقای دکتر که به سختی روی دستشویی ایرانی نشسته بود، دستاش مقابلاش گرفت و فریاد کشید. همهمهی عجیبی بود، من بالای سر دکتر ایستاده بودم و جیغ میکشیدم، دکترِ بدبخت مقابلام نشسته بود و فریاد میکشید و سگها که به هیجان افتاده بودند، روبهروی درِ بازِ دستشویی پارس میکردند.
شما فقط به حال نفسِ بختبرگشته فکر کنید که همراه بچهها، از پنجرهی ساختمان شاهد حضور من و آقای دکتر در آن شرایط ناگوار و آن لحظهی حساس بود.
نویسنده:مارال توکلی
برچسب ها :بوسه ای که حاشا نشد؛ شرمی که پارس میکرد ، مارال توکلی
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0