شنبه 14 شهریور 1405

وقتی جنگ به «بازی» تبدیل می‌شود

سکانس حذف شده از مستند”بازی لیندسی” “بازی لیندسی”، فیلمی  است که الکس هولدر مستند ساز انگلیسی، در حال تدوین نهایی آن است.به گزارش وال استریت ژورنال، هولدر طی سه سال گذشته سناتور لیندسی گراهام را همراهی کرده و رابطه نزدیک او با ترامپ و نتانیاهو را به تصویر کشیده است. این روایت، اگر از منظر

اختصاصی کرونا

کد خبر : 128685
تاریخ انتشار : شنبه 24 مرداد 1405 - 11:48

کرونا :

وقتی جنگ به «بازی» تبدیل می‌شود

سکانس حذف شده از مستند”بازی لیندسی”

“بازی لیندسی”، فیلمی  است که الکس هولدر مستند ساز انگلیسی، در حال تدوین نهایی آن است.به گزارش وال استریت ژورنال، هولدر طی سه سال گذشته سناتور لیندسی گراهام را همراهی کرده و رابطه نزدیک او با ترامپ و نتانیاهو را به تصویر کشیده است.

این روایت، اگر از منظر نقد جنگ و اخلاق سیاسی بررسی شود، ظرفیت زیادی برای نقد دارد؛ اما یک نکته مهم را باید از ابتدا جدا کرد: ادعاهای مربوط به مستند «بازی لیندسی»، مرگ گراهام و نقل‌قول‌های منتسب به او نیازمند راستی‌آزمایی مستقل هستند. بنابراین بهتر است نقد را بر مضمون روایت و منطق جنگ‌طلبانه‌ای که به گراهام نسبت داده شده بنا کنیم، نه بر قطعی فرض کردن تمام جزئیات آن.

نقد اصلی: وقتی جنگ به «بازی» تبدیل می‌شود

تکان‌دهنده‌ترین بخش این روایت، نه خنده گراهام است و نه حتی ادعای علاقه ترامپ به «منفجر کردن چیزها»؛ مسئله عمیق‌تر است: تبدیل جنگ از یک فاجعه انسانی به یک پروژه سیاسی و یک بازی قدرت.

اگر نقل‌قول‌های مطرح‌شده درست باشند، جمله «چند وقت است ما دنبال همین هستیم» نشان می‌دهد که جنگ، در این روایت، واکنش ناگهانی به یک تهدید نبوده؛ بلکه نتیجه یک فرآیند سیاسی، لابی‌گری و فشار برای رسیدن به یک هدف از پیش تعیین‌شده معرفی می‌شود.

اینجاست که باید پرسید:

اگر جنگ واقعاً برای امنیت آغاز شده، چرا باید یک سیاستمدار از تحقق آن مانند پیروزی در یک بازی هیجان‌زده شود؟

در جنگ واقعی، چیزی که منفجر می‌شود فقط تأسیسات نظامی نیست؛ خانه، زندگی، خانواده، آینده و امنیت انسان‌هاست.

خطرناک‌ترین جمله شاید «بازی» باشد

اگر گراهام واقعاً جنگ را «بازی» می‌نامیده، همین واژه از هزاران صفحه تحلیل سیاسی مهم‌تر است.

برای سیاستمداری که پشت میز نشسته، جنگ می‌تواند «بازی» باشد؛ اما برای سربازی که به جبهه می‌رود، کودکانی که صدای انفجار می‌شنوند، خانواده‌ای که عزیزش را از دست می‌دهد و مردمی که زیرساخت‌های کشورشان نابود می‌شود، جنگ بازی نیست.

جنگ برای کسانی که آن را طراحی می‌کنند ممکن است یک ابزار باشد؛ برای کسانی که در آن زندگی می‌کنند، یک فاجعه است.

و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که باید سیاست خارجی را از اخلاق جدا نکرد.

نقد دوم؛ مسئله فقط گراهام نیست

اشتباه است اگر تمام این داستان را به یک فرد تقلیل دهیم.

حتی اگر همه نقل‌قول‌های منتسب به گراهام را کنار بگذاریم، یک سؤال بنیادی همچنان باقی می‌ماند:

چه زمانی سیاستمداران حق پیدا می‌کنند که درباره آغاز جنگ تصمیم بگیرند، در حالی که هزینه آن را میلیون‌ها انسان عادی می‌پردازند؟

جنگ‌طلبی معمولاً با واژه‌هایی مانند «امنیت»، «تهدید»، «بازدارندگی» و «دفاع» آغاز می‌شود؛ اما نتیجه نهایی آن ممکن است چیزی کاملاً متفاوت باشد: کشته‌شدن غیرنظامیان، آوارگی، نابودی زیرساخت‌ها، بی‌ثباتی منطقه و نسلی که با خاطره جنگ بزرگ می‌شود.

بنابراین نقد جنگ به معنای دفاع از حکومت یا سیاست‌های طرف مقابل نیست.

می‌توان همزمان با سیاست‌های جمهوری اسلامی مخالف بود و با جنگ علیه مردم ایران نیز مخالف ماند.

این تفکیک بسیار مهم است.

مخالفت با جمهوری اسلامی ≠ موافقت با بمباران ایران.

مخالفت با سیاست‌های ایران ≠ مشروعیت دادن به کشتن ایرانیان.

تناقض بزرگ روایت

در متن، گراهام از یک طرف برای «یکسره کردن کار جمهوری اسلامی» عجله دارد و از طرف دیگر می‌خواهد میان روسیه و اوکراین صلح برقرار کند و روابط اسرائیل و عربستان را پیش ببرد.

اینجا یک تناقض اخلاقی جدی شکل می‌گیرد:

چگونه می‌توان همزمان خود را معمار صلح دانست و برای جنگی دیگر فشار آورد؟

صلحی که با بمباران یک کشور دیگر همراه باشد، دست‌کم نیازمند توضیح بسیار جدی است.

اگر صلح ارزش است، چرا جنگ باید ابزار رسیدن به آن باشد؟

و درباره بخش «عزرائیل»…

بخش پایانی روایت که مرگ گراهام را با «عزرائیل» و مجازات الهی پیوند می‌دهد، از نظر ادبی شاید برای مخاطب جذاب باشد، اما از نظر نقد سیاسی، اتفاقاً می‌تواند متن را ضعیف کند.

چرا؟

چون مرگ یک سیاستمدار، حتی اگر جنگ‌طلب بوده باشد، خودبه‌خود اثبات‌کننده عدالت یا مجازات الهی نیست.

نقد قدرتمندتر این نیست که بگوییم «او مرد و عزرائیل سراغش آمد».

نقد قدرتمندتر این است که بگوییم:

مسئله این نیست که گراهام چگونه مرد؛ مسئله این است که چه کسانی باید با تصمیم‌های او زندگی کنند.

سیاستمدار می‌میرد؛ اما آثار جنگ می‌تواند ده‌ها سال باقی بماند.

جمع‌بندی

اگر این روایت مستند و نقل‌قول‌ها بعداً با اسناد مستقل تأیید شوند، ارزش واقعی آن نه در داستان شخصی لیندسی گراهام، بلکه در آشکار کردن یک مسئله بزرگ‌تر خواهد بود:

وقتی سیاستمدار جنگ را «بازی» می‌بیند، انسان‌ها تبدیل به مهره‌های آن بازی می‌شوند.

و شاید مهم‌ترین پرسش این باشد:

چه کسی به سیاستمداران اجازه داده است جنگ را آغاز کنند، اما هزینه‌اش را مردمی بپردازند که هیچ‌گاه پای میز تصمیم‌گیری ننشسته‌اند؟

جنگ را می‌توان با شعار «امنیت» آغاز کرد، اما هیچ بمبی نمی‌تواند تضمین کند که فردای جنگ، جهان امن‌تر خواهد بود.

جنگ‌طلبی را نباید با وطن‌پرستی اشتباه گرفت؛ و مخالفت با جنگ را هم نباید دفاع از طرف مقابل دانست.

در نهایت، هر سیاستمداری که پشت میز جنگ می‌نشیند باید یک سؤال ساده را پاسخ دهد:

اگر این جنگ «بازی» است، چرا همیشه دیگران باید قربانی آن باشند؟

نویسنده:

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.