شنبه 14 شهریور 1405

مارال توکلی

بوسه‌ای که حاشا نشد؛ چهارصد‌و‌پنج بژ، چماق، قمه و یک ملتِ بی‌پناه

بوسه‌ای که حاشا نشد؛ چهارصد‌و‌پنج بژ، چماق، قمه و یک ملتِ بی‌پناه می‌دانید خواب‌زدگی چیست؟ حالتی‌ست که عملکرد روزانه‌ی مغز مختل می‌شود، حالی شبیه به گیجیِ فردای مستی. چندروز چنین حالی داشتم. مثل فرد مستی که در اندوه می‌نوشد و می‌داند زیادی‌ست و باز سرمی‌کشد تا استفراغ. گاهی درصدد ترمیم روابط دوستانه‌ام برمی‌آمدم و گاهی

اختصاصی کرونا

کد خبر : 125376
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 11 آذر 1404 - 14:22

کرونا :

مارال توکلی

بوسه‌ای که حاشا نشد؛ چهارصد‌و‌پنج بژ، چماق، قمه و یک ملتِ بی‌پناه

بوسه‌ای که حاشا نشد؛ چهارصد‌و‌پنج بژ، چماق، قمه و یک ملتِ بی‌پناه

می‌دانید خواب‌زدگی چیست؟ حالتی‌ست که عملکرد روزانه‌ی مغز مختل می‌شود، حالی شبیه به گیجیِ فردای مستی.

چندروز چنین حالی داشتم. مثل فرد مستی که در اندوه می‌نوشد و می‌داند زیادی‌ست و باز سرمی‌کشد تا استفراغ.

گاهی درصدد ترمیم روابط دوستانه‌ام برمی‌آمدم و گاهی خجلت‌زده و شرمسار در فکر دوری. از یک اتفاق ساده، گندابی درست شده بود که چرخاندن چوب در آن، بویِ رسوایی را بیشتر می‌کرد.

کاوه راست گفته بود، تمام راه‌ها را بسته بود و تنها راه پیش رو هم به او می‌رسید.

با خودم فکر کردم کاری‌ست که شده و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. اندک آبرویی بود که به باد رفت و یک جان ناقابل مانده که چندان به کاوه بی‌تمایل نیست، پس آنچه باید بکنیم را انجام می‌دهیم!

پیشتر گفته بودم که «آبان» بود و کاوه در فکر زندان رفتن دوباره! همچنین به خانواده‌ی پرنفوذش هم اشارتی هرچند ناچیز کرده و به تفصیل از مخالفت دوستان با تاکید بر خطرناک بودن ارتباط با کاوه پرداخته بودم.

لازم دانستم این جملات را یادآوردی کنم، چرا؟

در ادامه به جواب خواهیم رسید.

پیامی به کاوه فرستادم و ازش خواستم قراری حضوری ترتیب دهد تا پیرامون اتفاقات پیش آمده صحبت کنیم.

او که از قبل خطری را بیخ گلوش احساس کرده بود، مخالفت کرد و فعالیت‌های اخیرش را گوش‌زد کرد.

مرغ‌ام یک پا داشت و حرف‌هاش را به حساب نارسیست درون‌اش گذاشتم. بالاخره قبول کرد و بار دیگر عازم باغ‌اش شدیم که کاش قلم پاهام خورد می‌شد و عازم هیچ قبرستانی نمی‌شدیم.

کمی پایین‌تر از باغ، یک چهارصدوپنج بژ رنگ توقف کرده بود و دو آقا مشغول تعویض لباس بودند. کاوه با دیدن آن‌ها گفت: مشکوکه…

مدتی دو دل ماند و به مردها و ماشین نگاه کرد. با بی‌تفاوتی و کلافگی شروع به غر زدن کردم. نفس عمیقی کشید، برای فرار از غرهام پیاده شد و سمت در باغ رفت. با پیاده شدن کاوه، چهارصدوپنج حرکت کرد، سمت ما آمد و پشت ماشین ایستاد.

اگر به تناسخ معتقد باشید، حاضرم سوگند یاد کنم که در زندگی‌های گذشته‌ام همچین صحنه‌ای را فقط در جنگ قادسیه دیده بودم!

همه‌چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد، سرم را بالا آوردم و با خیل عظیمی از ارازلِ چندپدر روبرو شدم. سریع گوشی را برداشتم و با صدوده تماس گرفتم.

باور بفرمایید اگر در کره‌ی مریخ بودم، با توجه به برقراری تماس‌های اورژانسی، احتمال برقراری ارتباط بیشتر بود اما متاسفانه در کره‌ی زمین زندگی می‌کنم و از خوش‌شانسی وافرم درست در قدرت اول خاورمیانه!

تماس برقرار نشد، مجدد شماره گرفتم که صدای وحشتناکی از جا پراندم. اصلا متوجه‌ی اتفاقات اطراف نبودم و در آن لحظه فقط یک فکر به ذهن‌ام آمد «اینا چرا اینقدر زیادن؟ چجوری مسافرای یه اتوبوس تو یه ۴۰۵جا شدن؟»

یکی از ارازلِ چماق به دست در ماشین را باز کرد و گوشی را از دست‌ام کشید. مات‌ومبهوت نگاه‌اش کردم. دست‌ام را خوانده بود، با لحن آرامی گفت: دیگه گوشی نداری؟

و دست‌اش را روی کیف‌ام گذاشت. بی‌اختیار پشت دست‌اش زدم و گفتم: هُشش.

ولدزنای محترمی بود! مرا به قسمت چپ‌اش حوالت داد و بی‌تفاوت عقب رفت.

از ماشین پیاده شدم و دنبال‌اش رفتم، دچار حمله‌ی هیستریک شدم و مانند دارکوب فقط یک جمله را تکرار می‌کردم: گوشیمو بده.

کسی از دور چیزی گفت، فرد چماق به دست سمت‌ام برگشت و چماق‌اش را توی هوا چرخاند. تازه متوجه‌ی شباهت لباس‌ها و ظاهرشان شدم. همگی شلوارهای کردی به پا داشتند، عرق‌چین‌های سیاه پوشیده و صورت‌شان را با چفیه پوشانده بودند.

در آن لحظه ترس از مرگ شوخی بود. آمده بودند بزنند و تنها ترس ممکن، مرگ بعد از تجاوز بود.

ایستادم و به تعدادشان نگاه کردم، یکی قمه داشت، یکی چماق، یکی چوب و یکی زنجیر، و بقیه از همین ابزار مخصوص ارازل داشتند که اسم‌شان را نمی‌دانم.

از جایی دور صدای کاوه بلند شد: نترس، پسرخالمه!

سمت صدا برگشتم، به کل وجود کاوه را فراموش کرده بودم. راه فرار داشت و گمان می‌کردم فرار کرده است، می‌دانست هدف خودش است و کسی با من کاری ندارد، اما مانده بود. گوشه‌ای ایستاده بود و با مردی شبیه به آقای گردو در انیمیشن شهر آجیلی صحبت می‌کرد. دیدن‌ و ماندن‌اش قوت قلب بود.

ترس از تجاوز رفت و جای‌اش را به بهت پت‌وپهنی داد. هر لحظه شوک عظیمی وارد می‌شد و شوک‌های قبلی را بی‌اثر می‌کرد.

با معرفی کاوه، آقای گردو دست‌اش را بالا برد، سرش را تکان داد و گفت: پسرخالشم!

فضا به حدی مضحک شده بود که اگر جوکر و شوالیه‌ی تاریکی هم از میان درخت‌ها بیرون می‌پریدند، دیگر تعجب برانگیز نبود.

جلو رفتم و بی‌اختیار گفتم: گوشیمو بده. و مدام و بی‌وقفه تکرار کردم.

فرد اوباشی که قمه به دست داشت عصبی‌وار سمت‌ام حمله کرد، قمه را روی گلوم گذاشت و چیزهایی گفت که نشنیدم.

دچار سندرم استکهلم شدم و از وجود کاوه و آقای گردو جسارت گرفتم! قمه را کنار زدم و گفتم: تو اگه روسری سرت نبود بازم ریچارد شیردل بودی؟ برو کنار ببینم لات کوچه خلوت.

آقای گردو اشاره کرد و ازش خواست کنار برود. رو به من گفت: گوشیتو بدم فیلم نمی‌گیری؟

گفتم: نه بخدا.

گوشی را سمت‌ام گرفت، دست‌ام را دراز کردم و دهان بی‌صاحب‌ام را باز کردم که: می‌خوام به صدوده زنگ بزنم!

گوشی را عقب کشید، توی جیب‌اش گذاشت و رو به کاوه برگشت.

باز بی‌وقفه و عصبی گفتم: گوشیمو بده.

کاوه گفت: گوشیو می‌گیرم ازش، آروم باش.

تکرار کردم: گوشیمو بده!

آقای گردو با لحن لج‌دراری گفت: گوشیت که ده هزارتومن بیشتر نمی‌ارزه!

تمام بگیروببندها یک‌طرف قیمت‌گذاری‌اش بر گوشی‌ام یک‌طرف دیگر.

فریاد کشیدم: چرا رو گوشیم ارزش‌گذاری می‌کنی؟ تو بگو هزار تومن، گوشیمو بده!

بقیه‌ی ارازل چندپدر خسته شده بودند و از آقای گردو خواستند صحبت‌هاش را تمام کند.

تمام حرف‌اش یک چیز بود: از فعالیت‌هات دست بردار، خانواده در خطر است!

بعد از اتمام مذاکرات ناجوانمردانه، آقای گردو خواست گوشی‌ها را بگردد تا از عدم فیلمبرداری مطمئن شود.

صفحه‌ی گوشی‌ام مقابل‌اش باز بود و مدام می‌پرسید: رمزت چیه؟

گفتم رمز نداره ولی عقلت به پیدا کردن گالری نمی‌رسه.

احمقِ قمه به دست مانند پسربچه‌های کودکستانی، گوشی را از دست آقای گردو گرفت و گفت: من بلدم!

مات‌ومبهوت رفتارشان را نگاه می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم یا نابازیگر تئاتر هستند و یا کارکنان سیرک.

بعد از بازرسی گوشی، آقای گردو گوشی‌ها را برد تا در نقطه‌ای دور بگذارد و با تاکید گفت: تا ما نرفتیم گوشیو برندار.

کاوه که انگار زیاد در آن شرایط بوده و عادت کرده است، ایستاده بود و خونسردی ساختگی‌اش دیوانه‌ام می‌کرد. رو به من گفت: آروم باش، بزار برن…

از چهره‌اش می‌خواندم نقشه‌ای دارد و منتظر فرصت مناسب است اما خویشتن‌داری می‌کند.

و منی که با خویشتن‌داری و خونسردی بی‌گانه‌ام مانند گوساله سمت گوشی رفتم و هنوز در فکر تماس با صدوده بودم!

آقای گردو برگشت و تا به ماشین رسید، من به گوشی رسیدم. پس پیاده شد و سمت من دوید. کاوه بار دیگر فریاد کشید آرام بگیرم.

نگاهی به فاصله‌ی ماشین تا خیابان انداختم، کمتر از ده متر بود اما برای سوار شدن آن تعداد حیوان به زمان بیشتری نیاز بود.

آقای گردو کنارم ایستاد، دست‌ام را گرفت و چیزهایی درباره‌ی فیلم نگرفتن از رفتن‌شان گفت.

گفتم: نگران اعتقاداتت نباش، بهت نمیگم دستمو ول کنی، تماس فیزیکی زن و زن حلاله.

به سرعت دست‌ام را رها کرد. ناگهان دست راست‌اش را روی سینه‌اش گذاشت، سرش را پایین برد و گفت: معذرت می‌خوام!

بار دیگر در بهت عمیقی فرو رفتم و آرام گفتم: شما از کدوم تیمارستان دررفتین؟ چرا اینجوری هستین؟

بالاخره آقای گردو و دارودسته‌ی ارازل و اوباش‌اش صحنه را ترک کردند و متواری شدند و من به گوشی رسیدم.

سریع با صدوده تماس گرفتیم و گزارش ماوقع را دادیم.

یادتان هست هر اتفاقی می‌افتاد مهم نبود چون «عوضش امنیت داشتیم»؟

صدوده در کمال آرامش گفت: نیم ساعت دیگه تماس بگیرید!

حالا که به آن‌روز فکر می‌کنم دل‌ام می‌خواهد یک‌باردیگر آقای گردو را ببینم، مقابل‌اش بایستم و با صدای بلند بگویم: ما هنوز زنده‌ایم، حرومزاده‌ها…

نویسنده:مارال توکلی

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.