کرونا نیوز؛
شهید سید محمد حسن معتقدی اهل کهگیلویه وبویراحمد پس از ابراز رشادت و تهور و بی باکی فراوان از خود در ۲۱دیماه۱۳۶۵ به لقاءالله پیوست .

به گزارش  پایگاه خبری باشت نیوز،شهید سید محمد حسن معتقدی اهل کهگیلویه وبویراحمد پس از ابراز رشادت و تهور و بی باکی فراوان از خود در ۲۱دیماه۱۳۶۵ به لقاءالله پیوست .

متن زندگینامه پاسدار شهید سید محمد حسن معتقدی

یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی  (قرآن کریم)

قسمتی از وصیتنامه شهید سید محمدحسن معتقدی: وصیت من وصیت تمام شهدا است، حتماً به آن عمل کنید ، تفرقه را کنار بگذارید و امام را تنها نگذارید . ای پاسدارانی که لباس سبز به تن دارید و سینه هایتان حامل آیه قرآن است ، آفرین بر شما که تاکنون از انواع بعد زندگی دست کشیدید .

و از جان شیرین خود هم گذشتید تا بتوانید رضایت خداوند و رهبر خود را بدست آورید .

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با درود و سلام به منجی عالم بشریت حضرت ولی عصر (ع‍ج) و بنیانگذار حکومت الله در ایران امام خمینی و با سلام به کلیه خانواده های شهداء ، اسرا ، مفقودین و معلولین و مجروحین . در یکی از روزهای سال ۱۳۴۸ بود .

که در خانواده ای متدین و مومن از نوادگان امامزاده غایب الحسینی در روستای دورافتاده ای در میان کوههای سر به فلک کشیده.

و پوشیده از برف در دل استان کهگیلویه و بویراحمد در میان فقر و رنج و بدبختی و دور از هر امکاناتی پسری دیده به دنیا گشود .

پدر و مادرش نام وی را محمدحسن گذاشتند . محمدحسن که فرزند سوم خانواده بود بار مسئولیت پدر و مادر را سنگین تر نمود .

پدر و مادرش جهت امرار معاش فرزندان خود شروع به کشاورزی و چوپانی نمودند و مادرش شروع به پرورش مرغ کرد .

سید محمدحسن رشد و نمو را آغاز نمود . شهید سیدمحمدحسن معتقدی در سن ۶ سالگی به فراگیری علم پرداخت .

 

سالهای اول تا چهارم را با موفقیت کامل به پایان رسانید وقتی از همکلاسان وی اخلاقش را می پرسیم ، چنین می گویند :

(کوه صبر ، اسوه اخلاق و مرد تقوی بود) وقتی که از معلمین وی می پرسیم ، چنین می گفتند : ما به چنین محصلی افتخار می کردیم و افتخار می کنیم .سال پنجم را با موفقیت در روستای المور به پایان رسانید ، جهت ادامه تحصیل مجبور بود که کار کند سال اول را در قم شروع نمود.

که شبها درس و روزها کار بود و کار . سال اول به پایان رسید به محل برگشت و عروسی کرد بعد از آن جهت کار به نهضت سوادآموزی رفت.

مدت ۲ ماه در روستای میدان شروع به کار کرد و بعد از آن به روستای المور و به عنوان یکی از آموزشیاران شروع به کار کرد.

و در این مدت کلیه امکانات نهضت سوادآموزی با وسایل شخصی خودش بود . شهید معتقدی دوباره به شهر خون و قیام برگشت .

و از طریق بسیج آن شهر راهی جبهه های جنگ گردید، بعد از شش ماه مبارزه در میدان نبرد به منزل بازگشت .

شهید سید محمدحسن معتقدی  که همراه پدر زنش به روستای المور آمده بود از آنجا دوباره جهت معاش زندگی به ماهشهر و از آنجا راهی جبهه های حق علیه باطل شد .

این بار مجروح و به لطف خدا بهبود یافت . برای بار سوم از بسیج دهدشت راهی جبهه گردید که این بار هم مجروح شده و جراحات وارده شفا یافتند .

بعد ایشان جهت عضویت رسمی به سپاه پاسداران مراجعه نمود و پس از پذیرش به آموزشی اعزام گردید .

که در پادگان امام حسین (ع) در شیراز به علت کوچک بودن سن وی را نپذیرفتند و از آنجا به گروه فرهنگی جهاد پیوست و در جهادسازندگی مشغول به خدمت گردید . مدت ۲ سال در گروه فرهنگی جهادسازندگی بود .

شهید سید محمدحسن معتقدی از نظر کردار و رفتار و اخلاق زبانزد عموم گردید، بعد از منحل شدن گروه فرهنگی جهاد به خدمت ستاد پشتیبانی جنگ جهاد درآمدند .

به روستاها رفت و کمک های مردم را جهت یاری کردن رزمندگان جمع می نمود . بعد از آن مسئول حسابداری ستاد و همچنین مسئول جمع آوری کمک های مردمی شد .

شهید حسینی معتقدی با وجود کارهای زیاد شبها در کلاس درس حاضر می شد تا اینکه موفق به اخذ سیکل گردید . پس از آن جهت رساندن کمکهای مردمی به جبهه راهی میدان نبرد گردید که در عملیات پیروزمندانه والفجر هشت مجروح شیمیایی گردید بعد از پایان مأموریت به جهاد برگشت .

و به ایشان اعلام داشتند که باید تسویه حساب کند و به سربازی برود . ایشان تسویه حساب نمود و جهت خدمت به پذیرش سپاه مراجعه کرد .

بعد از پذیرش در تاریخ ۸/۶/۶۵ به سپاه مراجعه و مشغول خدمت شد . این بار با خوشحالی و شور و شعف خدمت را در لباس سبز پاسدار شروع کرد .

بعد از مدتی خدمت در سپاه جهت اعزام به میادین نبرد آماده گردید به تیپ ۴۸ فتح اعزام شد و بعد از چند روز دوباره به محل برگشت جهت جمع آوری کمکهای مردمی به جبهه های حق و بعد از جمع آوری کمکهای مردمی به جبهه برگشت . چند روز قبل از عملیات کربلای ۴ به منطقه رفت.

و در آن عملیات دوشادوش رزمندگان مشغول ستیز با کفار گردید بعد از آن به پشت خط برگشت و خود را مهیای عملیاتی دیگر و نبردی دیگر ساخت .

شهید معتقدی با دلی مملو از عشق و ایمان به خدا و رسولش جهت یاری کردن سپاه حق خود را مهیای کربلای ۵ ساخت .

شهید سید محمدحسن معتقدی با دو مسئولیت فرماندهی تبلیغات گردان و فرمانده دسته در گردان امام علی (ع) مشغول خدمت شد.

که در نیمه شب دیماه سال۶۵ با افراد دسته اش به دیدار معشوق خود رفت و وقتی که از همرزمانش درباره شهید سوال می شد ، اظهار می داشتند .

که ایشان شایسته شهادت بوده و مردانه جنگید و مردانه به شهادت رسید . وی در عملیات کربلای ۵ و در منطقه شلمچه به فیض شهادت نائل گردید .

فرازی از وصیتنامه شهید

بسمه تعالى
من المؤمنین رجال صدقوا ماعاهدوالله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر ما بدلو تبدیلا (قرآن کریم)

با سلام برآفریدگار جهان خلق کننده من و تو و هستى و طبیعت و با درود بر رسول الله و ائمه اطهار و معصومین (ع) و با درود بر مهدى موعود(ع) و خمینى کبیر این یگانه بشرى که بعد از امامان توانسته اسلام را نجات دهد و در این راه دچار مشکلاتى و مصائبى شده است .

و با سلام به على ابن ابیطالب (ع) که درس رادمردى و چگونه جنگیدن را به من آموخت و سلام بر سالار شهیدان حسین بن على(ع) که درس شیرین شهادت را به من آموخت.

و سلام و درود بر دیگر امامان و معصومین و خالصین درگاه خداوند مهربان و سلام بر انسانهاى مؤمن و همنوعانم در سراسر جهان اسلامى و سلام و درود خدا بر پاسداران ایران زمین ، اى پاسدارانى که لباس سبز بر تن دارید و سینه‌هایتان حامل آیه قرآن است .

آفرین بر شما که تا کنون از انواع بعد زندگى دست کشیدید و از جان شیرین خود هم گذشتید تا بتوانید رضایت خداوند و رهبر خود را بدست آورید .

و سلام و درود بر برادران جهادگر جهادسازندگى دهدشت که با تلاش شبانه روزى خود به محرومین خدمت مى کنند.

و از آنها مى خواهم که مدتى که در خدمت همدیگر بودیم بنده فرد خوبى شاید براى جهاد سازندگى نبودم ، امیدوارم که مرا ببخشید . سلام مرا به به تک تک ادارات و سازمانهاى دولتى در دهدشت برسانید .

اما چند سخنى با قوم و خویشان خودم و خانواده ام :
عمویان – دائى ها – پدران ومادران و بستگان من امیدوارم که حالتان خوب باشد و به بزرگوارى خودتان مرا ببخشید .

زیرا فرزند خوبى براى شما نبودم من الان که قلم بدست گرفتم و دارم وصیت نامه مى نویسم اولبن بارم نیست بلکه چندمین بار است و امیدها داشتم.

که خداوند مرا قبول کند و شهادت را نصیب بنده گرداند ولى توفقى حاصل نشد لذا الان بعد ازظهر ۱/۱۰/۶۵ است که در شهر آبادان تصمیم گرفتم که وصیت نامه اى بنویس .

لذا نیروى‌هاى ما امشب یا فردا به خاکریزهاى دشمن حمله خواهند کرد و صدامیان افلقى را از پاى در خواند آورد و کربلاى حسین را آزاد خواهند کرد.

و کشور مظلوم عراق آزاد در اختیار مسلمانان و حکومت اسلامى در عراق خواهد گرفت و همین بعد از ظهر فرمانده گردان ما را نسبت به منطقه عملیاتى توجیه کرد و فقط منتظر حمله به خاکریزهاى دشمن هستیم بالاخره از تمام قوم و خویشان و آشنایان مى خواهم که مرا ببخشند و حلال کنند .
و اما چند سخنى با خانواده ام :

خانواده ام ، برادران ، مادرم ، خواهران ، همسرم و فرزندم سلام امیدوارم که حالتان خوب باشد حال مرا بخواهید خوبم ادرم مى دانم تو چقدر زحمت براى من کشیدى تا من بزرگ شدم ولى بنده هیچ خدمتى به تو نکردم فرزند خوبى براى تو نبودم امیدوارم که حتما مرا حلال کنید و مى دانم .

 

که تو چقدر مرا دوست داشتى امیدوارم که به همان اندازه که در زنده بودنم مرا دوست داشتى در شهادتم هم با سکوت و نپوشیدن لباس سیاه و گریه نکردن مرا دوست داشته باشى زیرا اینها باعث ناراحتى من مى شوند اما برادرانم محمد- عبدالکریم و رحیم امیدوارم که حالتان خوب باشد و ادامه دهنده راه من باشید .

و جبهه را خالى نکنید و فرمان بر امام باشید و گوش به فرمان او باشید و فرزندانتان را با اخلاق اسلامى پرورش دهید تا بتوانید پدران و مادران خوبى براى آینده ایران باشند.

و به جاى همه آنها را بوسه زنید و اما خواهرانم مى دانم که زیاد براى من ناراحت مى شوید اما امیدوارم که مرا حلال کنید .

و لباس سیاه نپوشید و حجاب خود را حفظ کنید زیرا کوبنده تر از سلاح من است .
و اما همسر مهربانم امیدوارم که مرا ببخشید باز هم شوهر خوبى براى تو نبودم زیرا درست به تو نمى رسید.

و از ناحیه من دچار مشکلاتى مى شدى ولى همه اینها را تو به خاطر اسلام چشم بپوش و عمل بنما و امیدوارم که مرا حلال کنى عطوفتها و رئوفى تو هیچگاه حتى در خانه ابدى از یاد من نخواهد رفت حتى لحظاتى را که مى خواستم به جبهه بیایم هنگام بدرقه من بغض گلویت را مى فشرد.

و برگشتى داخل اتاق و گریه مى کردى و من برگشتم و تو را دلدارى دادم نشانه محبت توبه من بود ، یادم نمى رود تا ابد چهره معصومه گلم ، معصومه را ببوسید.

از جاى من و او را خوب تربیت کنید تا بتواند فرزند خ

وبى براى من باشد و اما همسرم تو حامله بودى که من آمدم اگر چه بعدى پسرى بود اسمش را بگذار یوسف الاسلام و اگر دخر بود هم اسمش را بگذارید .

زهرا کوتاهى نفرمائید و از نحوه شهادت من براى بچه هایم تعریف کنید تا فرزندى که پدر ندیده بداند مانند دیگر کودکان هم پدرى جانباز داشته است و وصیت مهمى که دارم این است که بچه هایم را بگذارید مدرسه تا درس بخوانند.

و علم بیاموزند تا با علم و سوادشان ادامه دهنده راهم باشند . خلاصه مطلب از تمام آشنایان و قوم و خویشان حلالیت ابدى مى طلبم .
و اما چند نکته ضرورى :

از شما مى خواهم هرکس که طلبکارى داشت بپردازید و کوتاهى نشود .

مبلغ ۵۰۰۰۰ ریال معادل پنج هزارتومان جهادسازندگى واحد تدارکات طلبکار است و مبلغ ۳۷۱۴۰ تومان بانک صادرات طلبکار است.

بابت وام و در بابت خانه سازمانى مبلغ ۴۵۰۰۰۰ ریال معادل چهل و پنج هزارتومان از قیمت آن پرداخت شده است.

و اگر این خانه تحویلتان شد اگر پسر داشتم از آن اوست و اگر نداشتم مقدارى از مالم را تحویل بقیه فرزندانم بدهید خلاصه هرچه داشتم .

از آن فرزندانم است و باید سرانجام به مصرف آن‌ها برسد و بین آنها تقسیم شودو زنم اختیارش به دست خودش است و از نظر این حقیر خودش اختیاردار خودش است و هیچ کس حرف کم و زیادى به وى نزند .

در آخر به خانواده استاد رمضان سلام برسانید ، حسنقلى را سلام مى رسانم و در آخر بنده وصیت وصیت تمام شهدا است.

و حتما به آن‌ها عمل کنید و تفرقه را کنار بگذارید و امام را تنها نگذارید . از خویشاوندانم مى خواهم که قبر مرا پهلوى قبر شهید حسینى چم در روستاى میدان بگذارید کوتاهى نفرمائید .
از فرد فرد برادران پاسدار سپاه دهدشت حلالیت مى طلبم و از برادر داورپناه مى خواهم که همه آنها را به جاى من بوسه زند .
خدایا خدایا تا انقلاب مهدى خمینى را نگهدار
و السلام اشهدان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله

انتهای پیام/

انتهای پیام/
نرگس سجادی نیا