سوهان خورشید
حسن بهرامی، گچساران، اسفند ۱۳۹۵٫

“گوشواره ی تنهایی” عنوان مجموعه ی شعر شاعرجوان گچسارانی اشکان ملک پور است که به تازگی توسط انتشارات کشمر چاپ و منتشرشده است. این اثر شامل ۵۱ شعر کوتاه (طرح) و تقریباً کوتاه است.
در نگاه نخست باید گفت شاعر در اغلب شعرها با بهره گیری از فلسفه ، عرفان و روانشناسی ، جهانی رازآلود آفریده است؛ جهانی که هژمونی تخیل بر آن حکم می راند:
” نیمی مات
نیمی هیهات
سکوت کامل من”(شعر۲، ص۶).
آتمسفر حاکم بر “گوشواره ی تنهایی” به شکل رندان های دنیای غنایی طرح های رایج شعر فارسی را به سُخره می گیرد. اشکان ملک پور در سطرهایی از این اثر با شیوه های که یادآور هایکوهای ریچارد براتیگان نویسنده و شاعر آمریکایی در “دری لولا شده به فراموشی” است با نگاهی پارادوکسیکال و البته کمی جدیتر مسخرگی و تراژدی را در هم می آمیزد:
“یک تکه فلفل سبز
ازکاسه ای چوبی سالاد افتاد
که چی؟”
(براتیگان،ریچارد. دری لولا شده به فراموشی).
” درتقلای جهیدن است
خون
از کف حادثه”
(شعر۱، ص ۵).
در روزگاری که کلمه ها روسپی شده اند و بیشتر آثار، هرجایی اند و شاعران انگار شعرهایشان را از روی دست یکدیگر می نویسند و خبری ازآثار گوشه گیر نیست “گوشواره ی تنهایی” با انزوایی بدیع و بی هیاهو بی هیچ کس تأمل برانگیز است. طرح های رایج ایرانی در یک برش زمانی بسیارکوتاه از جایی آغاز می شود و در جایی آغاز می شوند و در جایی پایان می یابند و عطش خوانش را فرو می نشانند.
اشکان ملک پور گاهی قاعده ها را به هم می زنند و اسلوب مندی ها را می آشوباند و رفتاری دیگرگونه بنا می نهد. ازبی آغازی آغاز می شود و به پایان نمی رسد و جان ها را در برهوت تشنگی و سردر تویی، معلق و ناسیراب رها می کند و به جایی کشانده می شود که شاعر و خوانشگر نمی دانند باید از کجا به کجا بروند. اصلاً آیا می روند یا مانده اند. در بعضی از صفحه های “گوشواره ی تنهایی” مدخل و مقرو مفر هرسه در بی آغازی و بی اکنونی و بی پایانی یک شاکله و یک عملکرد را به نمایش می گذارند:
” راوی دریاست
گوش ماهیِ
بیرون افتاده ازآب”(شعر۶، ص ۱۰).
“دهان دره می شود
پژواک ریزش کوه
در خودش”(شعر۱۰, ص۱۴).
“آویخته بر آویز
شالت
این گوشواره ی تنهایی”(شعر۴۳، ص ۴۷).
استفاده ی شایسته و به جا از آرایه های لفظی و معنایی به پیدایش زبانِ پرمایه و در نتیجه ساختار مستحکم می انجامد. رمز توفیق فردوسی، سعدی، مولوی، حافظ، نیما، اخوان، شاملو، سپهری، فروغ و آتشی چیزی جز این نبوده است و نیست. برخورد سنتی و مدرن با زیورهای معنایی و لفظی شعر فارسی ، اساسی ترین دلیل ارتقا و رونق شاعران بوده است. صنعت های چون تشبیه ، استعاره ، ایهام ،جناس ، موازنه ، ترصیع ، کنایه ، تلمیح ، شبکۀ معنایی ، اسلوب معادله و … شعر را وارد لایه هایی جاودانه می کنند تا جاودانه بماند.
سعدی زمانی گفت: ” خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی/ چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی” ، قصدش نه بیان مفهوم جدایی بود بلکه می خوایت تماشاخان های از جادو و جنبل راه بیندازد تا تماشاگران را طلسم کند. تماشاخان هایی از آرایه های لفظی و معنایی: به نغمۀ (خ) در (خبرت) و (خرابتر) و نغمۀ (ج) در (جراحت) و (جدایی) در مصراع نخست گوش فرا دهید و تناسب فرمیک (خ) و (ج) را ببنید. اکنون کنکاش کنید تا لذت آوردن صفت (روشن) در (آب روشن) را بچشید و ارتباط کنایی چشمروشنیدادن به قاصد را در بیابید و دریابید که سعدی بی دلیل امپراتور بی بدیل شعر و نثر پارسی نیست.
اکنون ورود می کنیم به حضور آرایه های لفظی و معنایی در “گوشواره ی تنهایی”:
” در تقلای جهیدن است
خون
از کف حادثه (شعر۱، ص۵).
استعارۀ مکنیه ی تشخیص (انسان پندار) : خونی که مثل انسان تقلا می کند از کف حادثه برخیزد.
ایهام:
الف) خونی که می جهد (جاری می شود ).
ب) خونی که می خواهد بجهد (برخیزد).
“راوی دریاست
گوش ماهیِ
بیرون افتاده از آب” ( شعر۶، ص۱۰).
استعارۀ مکنیه ی تشخیصی (انسان پندار): گوش ماهیِ / بیرون افتاده از آب که مثل انسان، دریا را روایت می کند.
“دهان دره می شود
پژواک ریزکوه
در خودش ( شعر۱۰ ، ص ۱۵).
استعارۀ مکنیه ی تشخیصی (انسان پندار) : ریزش کوهی که مثل دهان درۀ انسان است.
نغمۀ حروف در حرف (د) : ” دهان دره می شود/ در خودش”.
اشکان ملک پور گاهی توانسته است زبان و ساختار شعرش را از گذرگاه آریه های لفظی و معنایی به سلامت و صلابت عبور دهد و گاهی ناشیانه تن به سستی داده است:
“بلندای آرزوهایم را خراشید
در گذرش
سوهان خورشید” ( شعر۴، ص ۸).
اضافه تشبیه ی “سوهان خورشید” زیبا و دلنشین است.
” گلوگاه ترد زندگی
به کام زمان
این همیشه کهنسال شعر” (شعر۴۰، ص ۴۴).
اضافه ی تشبیه ی “گلوگاه ترد زندگی” نازیبا و کلیشهای است.
جوهر شعری یکی از کلیدی ترین عناصر شعر است. این عنصر باعث می شود که یک نوشته از سطرهای فلسفی ، عرفانی ، روانشناختی و ….فرا روی کند و وارد وادی ادبیات شود. تخیل ، مهمترین راه ورود به این وادی است . سطرها با ورود به تخیل های رنگارنگ به شعر بدل می شوند. شعری که کاملاً به تخیل نرسیده باشد و به روزی علم بخواهد با کمی خیال انگیزی قد عَلَم کند و ازجوهری شعر بی بهره باشد بی شک نمی توان نام شعر بر آن نهاد. باید گفت “گوشواره ی تنهایی” از این زاویه به شدت می لنگد. خواننده در خوانش این سطرها بلاتکلیف می ماند و نمی داند با شعر طرف است یا با سخنان کوتاه علمی یا نوعی سطحی از کاریکلماتور:
” اجاق دنیا
کور است از زایش قهرمان
تاریخ را بگویید
آبستن افسانه ها بماند” (شعر ۳ ، ص ۷).

” مبعوث مرگ خویش است
پیامبری
که معجزه ندارد” (شعر ۱۱، ص ۱۵).

” پیوند زدم
به دین و فلسفه
شعری که
محدود بود و دروغ” ( شعر ۱۲ ، ص ۱۶).

“حربه ی گرم آغوش
کار داد به دستم
یادم تو را فراموش” ( شعر ۱۴ ، ص ۱۸).

” با اندیشه هام به جنگ آمده ام
اسیر که شوم
دیوانگی ام
حکم رهایی من است” (شعر ۱۷ ، ص ۲۱).

” هزاران پادشاه غنوده
در بسترش
آنکه افسانه می داند” (شعر۳۳ ، ص ۳۷).
اشکان ملک پور هر جا که فلسفه ، عرفان ، روانشناسی و … را چاشنی شعر خود کرده است و به جای حاشیه ها فقط به استاتیک شعر اندیشیده است توانسته است شعری جوهرمند خلق کند و خواننده را به لطافت رودخانه ها در جهان رازآلود خود بچرخانَد:
” دستم می لرزد
دلم می لرزد
دست دلم می لرزد
پارکینسون می تواند
یک ایدئولوژی باشد
وقتی جهان من
مبتلا به توست” (شعر ۱۳ ، ص ۱۷).
” آویخته برآویز
شالت
این گوشواره ی تنهایی” (شعر۴۳، ص ۴۷).
کلام را با یک هایکوی شگفت انگیز ژاپنی تمام می کنم تا آغازی دیگر باشد از رازی دیگر:
” دزد ناشی
یادش رفت
ماه را از دریچه بردارد”.